تبليغاتX
دفتر عشق


دفتر عشق

 

.:: توضیحات ::.

سلام
به وبلاگ خودت خوش اومدي اميدوارم كه لحظات خوبي رو در اين وبلاگ سپري كنيد راستي من رو از نظراتتون در مورد مطالب وبلاگ بی نصيب نگذاريد در ضمن عزيزاني كه مايل به تبادل لينك هستند در قسمت نظرات به من اطلاع بدن تا من هم متقابلا اون ها رو لينك كنم.راستي عزيزاني كه در زمينه ي شعر فعاليت دارن مي تونن با ايميل شعر مورد نظرشون كه مايلن در وبلاگ پست بشه به من بفرستنند.


 


.:: امکانات ::.

صفحه نخست
پست الكترونيك
 


.:: آرشیو ::.
 

شهریور 1387
دی 1386

 


.:: آرشیو موضوعی ::.
 

 


.:: پیوندها ::.


دست نوشته هاي يه عاشق(الهام عزيز)
قلب یخی(پسر ی...)
قلبانه
عاشقانه(پریا خانوم)
عاشقانه(مسافر زمان)
تک برگ خزون(سمیرا)
دختری از جنس عشق(لیلا)
راز عشق (مهسا)
کاش امتداد لحظه ها...(سوده)
عاشقانه ها(حامد)
شیطان هم ممکن است...(شاهین)
عاشق واقعی(ستاره و سهیل)
تنهاترین تنها(یه دوست)
عشق پارلاق
شبانه ها (فرزاد)
شاعرانه ها(شهاب)
جوك-شعر-اس ام اس
سكوت(سايه عزيز)
هواي تازه الموت
من عاشقانه...
حسرت و عشق(بهروز)



.::
قالب از ::.
 

نازنین

www.Naazanin.com


 

ای مرغ آفتاب...


 

    

راز هاي ثروتمند شدن و دستيابي به آرزو ها ، كليك كنيد

 

ای مرغ آفتاب‌‌‌‌‌‌‌‌،

زندانی دیار شب جاودانی ام

یک روز از دریچه ی زندان من بتاب...!

من می خواستم به دامن این دشت،چون درخت

-بی وحشت از تبر-

در دامن نسیم سحر غنچه واکنم،

با دست های بر شده تا آسمان پاک،

خورشید و خاک و آب و هوا را دعا کنم،

گنجشک ها به شانه ی من نغمه سر دهند

سر سبز و استوار،گل افشان و سربلند

این دشت غم زده را با صفا کنم،

***

ای مرغ آفتاب،

از صد هزار غنچه یکی نیز وا نشد!

دست نسیم با تن من آشنا نشد.

گنجشگ ها دگر نگذشتند از این دیار...

آن برگ های رنگین پژمرد در غبار

وین دشت خشک و غمگین، افسرد بی بهار...

ای مرغ آفتاب،

با خود ببر مرا به دیاری که همچو باد

آزاد و شاد، پای به هر جا توان نهاد!

گنجشک پر شکسته ی باغ محبتم

تا کی در این بیابان، سر زیر پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزار های دور

شاید به یک درخت رسم ، نغمه سر دهم...!

***

من بی قرار و تشنه ی پروازم

تا خود کجا رسم به هم آوازم...!

اما...بگو کجاست؟

آنجا که ، زیر بال تو -در عالم وجود-

یک دم به کام دل

بالی توان گشود

اشکی توان فشاند

شعری توان سرود

  
 
 لینک نوشته - Mehdi - 87/06/30
   

 

 

ماه من غصه چرا؟!


 

    

 

ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر كه هنوز بعد صد ها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبي پر از مهر به ما مي خندد

يا زميني را كه دلش از سردي شب هاي خزان

نه شكست و نه گرفت

بلكه از عاطفه لبريز شد و

نفسي از سر اميد كشيد

و در آغاز بهار دشتي از ياس سپيد زير پاهامان ريخت

تا بگويد كه هنوز پر از امنيت و احساس خداست

ماه من غصه چرا

تو مرا داري و من

هر شب و روز

آرزويم همه خوشبختي توست

ماه من دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن

كار آن هايي نيست كه خدا را دارند

ماه من غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد

يا دل شيشه اي ات از لب  پنجره ي  عشق زمين

خورد و شكست

با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن

و بگو با دل خود كه خدا هست خدا هست

او هماني است كه در تارترين لحظه ي شب

راه نوراني اميد نشانم مي داد

او هماني است كه دلش مي خواهد

همه زندگي ام غرق شادي باشد

ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد

معني خوشبختي بودن اندوه هست

اين همه غصه و غم اين همه شادي و شور

چه بخواهي و چه نه ميوه ي يك باغند

همه را با هم و با عشق بچين

ولي از ياد مبر پشت هر كوه بلند

سبزه زاري است پر از ياد خدا

و در آن باز كسي مي خواند

كه خدا هست خدا هست و چرا غصه؟ 

  
 
 لینک نوشته - Mehdi - 86/10/22
   

 

 

ياد باد آن شب باراني...


 

    

 

ياد باد آن شب باراني،

كه تو در خانه ي ما بودي.

شبم از روي تو روشن بود،

كه تو يك سينه صفا بودي.

رعد غريد و تو لرزيدي،

رو به آغوش من آوردي

كام ناكام مرا خندان

به يكي بوسه روا كردي.

باد،هنگامه كنان برخاست!

شمع، لبخند زنان بنشست!

رعد،در خنده ي ما گم شد!

برق،در سينه ي شب بشكست!

نفس تشنه ي تبدارم،

به نفس هاي تو مي آويخت.

عود طبعم به نهان مي سوخت

عطر شعرم به فضا مي ريخت!

چشم بر چشم تو مي بستم.

دست بر دست تو مي سودم،

به تمناي تو مي مردم،

به تماشاي تو خوش بودم.

چشم بر چشم تو مي بستم

شور و شوقم به سراپا بود

دست بر دست تو مي رفتم

هر كجا عشق تو مي فرمود!

از لب گرم تو مي چيدم،

گل صد برگ تمنا را.

در شب چشم تو مي ديدم

سحر روشن فردا را

سحر روشن فردا كو؟

گل صد برگ تمنا كو؟

اشك و لبخند و تماشا كو؟

آن همه قول و غزل ها كو؟

باز امشب شب باراني ست

از هوا سيل بلا ريزد

بر من و عشق غم آويزم

اشك از چشم خدا ريزد!

 

 

 

  
 
 لینک نوشته - Mehdi - 86/10/07
   

 

 

شاعري از جنس پرواز...


 

    

شعر پايين كار خودم هستش كه خيلي دوست دارم نظرت رو در موردش بدونم

هواي شهر عشقبازي سرد است

رخ و رخسار شاعر زرد زرد است

به ياد خاطرات رفته از ياد

دلش خون است و قلبش پر زدرد است

نه شعرش مي دهد تسكين به حالش

نه باده مي تپد در قلب جامش

نگاهش خسته است و خيس باران

دلش آشفته رنگ است در فراقش

به زير نعره هاي وحشي باد

دلش از بي وفايي ها كرد ياد

قلم را سوي بي راه رها كرد

خودش بنشست و از دل ناله سر داد

ميان ناله ها سوي خدا شد

به سوي آسمان از تن جدا شد

قلم سنگين بود در كوله بارش

بدون آن جدا از ماسوا شد

از آن پس در فراز آسمان ها

چو ابري مي دويد تا بي كران ها

همان پرواز آخر دفتري شد

پر از اشعار رنگين از كمان ها 

 

  
 
 لینک نوشته - Mehdi - 86/10/02
   

 

 

ببار اي سپيدي


 

    

 

تو رنگ اميدي، ببار اي سپيد
دريغا كه من دور از آن آفتاب
كه آزادي اش خوانده ام
وز او تا ثريا جدا مانده ام
سري زير پر برده ام
نا اميد
گريزان ز گفت و شنيد
هم آواي برف است خاموشي ام
پس پرده هاي فراموشي ام
ببار اي سپيدي، ببار اي سپيد
مگر ناپديم كني ناپديد
كه در مرگ آن عشق والاي پاك
كسي نيست از من سيه پوش تر

سكسعاشقانهقالبوبلاگگلزارپرسپوليسعكس

كسكدجاواكدآهنگفيزيكروباترادانرپرپرهاهيچكسپيشروابليسبرادپيتلوپز

  
 
 لینک نوشته - Mehdi - 86/10/01
   

 

 

 

 

set as your home page
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران